سفارش تبلیغ
صبا

دلم برای دنیای وبلاگها تنگ شده

ارسال شده توسط م.رضوی در 97/6/25

بعد از نزدیک دو سال به دنیای وبلاگها سر زدم. خانه همه همسایه ها، مثل همین جا، سوت و کور است. بعضی به تلگرام مهاجرت کرده اند و بعضی دیگر مثل من کلا از دنیای مجازی رفته اند.

چرا هر چه می گذرد آدمها از هم دورتر می شوند؟ کمتر حرف می زنند و می شنوند؟ چه در دنیای واقعی و چه حتی مجازی...

پ.ن. بعد از 8 سال، هنوز محرم مرا یاد روضه های مجازی «آینده از آن حزب الله» می اندازد. آن جمع، هر جا که هستند، خدا حفظشان کند.


خانه

ارسال شده توسط م.رضوی در 95/9/1


از تاکسی فرودگاه که پیاده می شوم و اولین موکب های مسیر نجف-کربلا را می بینم، نفس عمیقی می کشم. حس کسی را دارم که بعد از یک سال دوری، به خانه اش برگشته است.


آرزوهای بزرگ

ارسال شده توسط م.رضوی در 95/7/29


اولین روز کلاس فارسی، از بچه هایم خواستم آرزوهایشان را برای کلاس دوم بنویسند؛ دوست دارند امسال چه اتفاق خوبی برایشان بیفتد؟

جمله هایشان همان هایی بود که انتظارش را داشتم؛ دوست داشتند اردو بروند، دوست های خوبی پیدا کنند، درس یاد بگیرند، خوش بگذرانند... اما جمله یکی شان شرمنده ام کرد: «من دوست دارم تا آخر اُمر مسلمان بمانم.»

نمی دانم خودش هم می دانست چه جمله عمیقی نوشته است؟ اینکه به جای آرزو برای یک مقطع کوتاه یک ساله، آرزوی اصلی زندگی اش را گفته؛ مهم نیست کلاس دوم چطور بگذرد، فقط کمکم کند که تا آخرین لحظه مسلمان باشم.


یاد یک فاطمه سه ساله افتادم

ارسال شده توسط م.رضوی در 95/7/29


وارد کلاس که شدم، فاطمه هشت ساله م مثل ابر بهار گریه می کرد. بچه ها گفتند مقنعه اش گم شده. تعجب کردم؛ فاطمه از معدود (!) بچه هایی است که اصلاً لوس نیست و فکر نمی کردم برای گم شدن چیزی این طور اشک بریزد.

توضیح که داد، فهمیدم ناراحتی اش به خاطر گم شدن یکی از وسایلش نیست.

«آخه خانم، اگه مقنعه ام تا زنگ خونه پیدا نشه، مجبور میشم بدون مقنعه برم خونه. من دوست ندارم مردی موهامو ببینه...»


شیرین ترین اول مهر عمرم

ارسال شده توسط م.رضوی در 95/7/3


معلم دوم دبستان شدم D:


و هل یرحم الضعیف الا القوی؟*

ارسال شده توسط م.رضوی در 95/4/14


ماه رمضان امسال -به خاطر مریضی یکی دو ماهه قبل عید- خیلی سخت گذشت. راستش اصلاً باور نمی کردم بتوانم روزه بگیرم و به گمانم این روزه هایی که گرفتم حاصل دعاهای اطرافیانم باشد.

این روزهای آخر که نه توان کار کردن دارم و نه حتی گاهی توان خوردن و خوابیدن، بیشتر از همیشه زمزمه می کنم که «یا رب ارحم ضعف بدنی»**. و بعد فکر می کنم که شاید یکی از فلسفه های روزه داری همین باشد؛ رسیدن به این نقطه، به این احساس عجز. اینکه با تمام وجود احساس می کنم که ضعیفم و ضعیف مگر چاره ای جز اتکای به قوی دارد؟!

* «و آیا رحم می کند بر ناتوان جز نیرومند؟»؛ از مناجات حضرت امیر (ع) در مسجد کوفه

** «پروردگارا بر ناتوانی بدنم رحم کن»؛ از دعای کمیل


و اگر...

ارسال شده توسط م.رضوی در 95/4/10


مهندس عمرانی که می خواهد زلزله را در طراحی یک ساختمان در نظر بگیرد، براساس احتمالات کار می کند. مثلاً می بیند که طبق تجربه، در عمر صدساله این ساختمان، شدیدترین زلزله ای که ممکن است رخ دهد، یک زلزله 6 ریشتری است؛ پس ساختمان را طوری طراحی می کند که بتواند در برابر زلزله 6 ریشتری مقاومت کند. حالا احتمال دارد زلزله 10 ریشتری هم بیاید، ولی منطقی نیست به خاطر یک احتمال ضعیف، فولاد و بتن بیشتری مصرف کند تا ساختمان محکم تری بسازد.

بعضی از ماها نگاهمان به مرگ شبیه نگاه مهندس عمران به زلزله است؛ طبق تجربه چقدر احتمال دارد کسی در جوانی بمیرد؟ خیلی کم. پس منطقی نیست به خاطر این احتمال ضعیف از الان خودمان را برای مردن آماده کنیم؛ هر وقت پیر شدیم و احتمال مرگمان زیاد شد، فکری به حال آخرتمان می کنیم!

اما بهتر نیست مرگ را مثل یک کمیت صفر و یکی ببینیم؟ یا زنده می مانیم، یا می میریم. و اگر بمیریم...


ما معلم های محتاج

ارسال شده توسط م.رضوی در 95/4/7


نمی دانم در طول زندگی ام با چند هزار آدم سروکار داشته ام. خانواده ام -از پدر و مادرم گرفته تا خویشاوندان دورتر-، دوستانم، همه همکلاسی های دوران تحصیلم، همسایه هایمان، معلم ها و استادهایم، و همه کسانی که هر روز در کوچه و خیابان می بینم. هرچقدر هم که همیشه مراقب حق الناس بوده باشم، مگر می شود هیچ وقت به هیچ کدام این آدم ها ظلم نکرده باشم؟

قطعاً حق الناس -کم یا زیاد- به گردنم هست؛ اما دیشب که داشتم به این لیست طویل فکر می کردم، شاگردهایم بیشتر از بقیه نگرانم می کردند. می توانم جوابگوی آن لحظاتی که در کلاس من گذرانده اند باشم؟ همیشه بینشان عدالت را –در نگاه و رفتار و نمره دادن و خلاصه همه چیز- رعایت کرده ام؟ هیچ وقت از گفتار و رفتار ناحق من دلگیر نشده اند؟

***

معلم هایتان را ببخشید. شاید بعضی هایشان مثل من به این بخشش شما محتاج باشند.


حق روزه

ارسال شده توسط م.رضوی در 95/3/17

 

رساله حقوق امام سجاد (ع): «حق روزه این است که بدانی این روزه پرده ای است که خدای عز و جل آن پرده را بر زبان تو، گوش تو، بینایی تو، شکم تو و فرج تو زده است، تا تو را با این پرده و حجاب از آتش بپوشاند. پس اگر روزه را رها کنی، پرده ی خدا بر خودت را دریده ای.»*

این آتشی که در اینجا دارد تصویر می شود، همان ابعاد طبیعی، مادی و حیوانی درون ما است. همین کشش های طبیعی است که ما را به لذت ها و بهره مندی های مادی می رساند. شهوت، میل به خوردن، میل به دیدن، میل به شنیدن، هرکدام گونه ای از آتش است.

هرچه خدای متعال آفریده در آن خیر و بهره هایی هست. همان طور که در کره ی زمین بدون آتش و حرارت زندگی دوام پیدا نمی کرد، در عالم درون ما هم همین است. اگر این کشش ها و میل ها نبود، زندگی به سردی و تاریکی می گرایید. ولی چون جنسش از جنس آتش است، نمی تواند همیشه و پیوسته باشد. حتماً باید مهار شود، حاجب و نگهبان داشته باشد که دامن انسانیت من را نگیرد و در دست عقل و خرد انسانی برافروخته شود.

خدای متعال از سر لطف در عالم انسانی برای این آتش یک حجاب و پوششی قرار داده است که این را فرموده اند روزه است؛ یعنی همین که ما ایام و ساعاتی، خود را از اینها باز می داریم، مهار کردن آتش است تا خساراتش به ما وارد نشود.

* وَ حَقُّ الصَّوْمِ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ حِجَاب ضَرَبَهُ اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى لِسَانِکَ وَ سَمعِکَ وَ بَصَرِکَ وَ بَطْنِکَ وَ فَرْجِکَ لِیَسْتُرکَ بِهِ مِنَ النَّارِ؛ فَإِنْ تَرَکْتَ الصَّوْمَ خَرَقْتَ سِتْر اللَّه عَلَیْکَ.

پ.ن. از صحبتهای استاد اخلاقمان، حاج آقا بهرامی (+)


اعترافات یک ترسو

ارسال شده توسط م.رضوی در 95/3/16


هیچ وقت پیش کسی اعتراف نکرده ام که چقدر از درد کشیدن می ترسم. یک نمونه از این ترس در ماجرای کشیدن دندان عقلم بود. دو سال بود که اذیتم می کرد و دکتر گفته بود چاره ای جز جراحی نیست، ولی من نمی توانستم خودم را راضی کنم که با اختیار به سراغ درد بروم.

صبح روزی که بالاخره رفتم مطب، خیلی سعی می کردم نگرانیم را نشان ندهم. مرحله اول درد، تحمل آمپول بی حسی بود. یک ربع بعدش که دکتر کارش را شروع کرد، دردی حس نمی کردم، اما آمپول بی حسی نمی توانست جلوی ضعف ناشی از خونریزی و شنیدن صدای غژ غژ تراشیدن دندان و استشمام مخلوط بوی مواد و دندان تراشیده شده را بگیرد. یک ساعت و نیم به لبه آن صندلی دلهره آور چنگ زده بودم و مدام توی ذهنم تکرار می کردم که بالاخره تمام می شود.

تمام شد و نوبت به مرحله بعدی درد رسید؛ وقتی که به خانه رسیدم و اثر داروی بی حسی رفته بود و فقط با فشار دادن گاز لای دندان هایم می توانستم جلوی ناله کردنم را بگیرم. دو روز روی تخت اتاقم افتاده بودم؛ درد داشتم و خونش بند نمی آمد و جز مایعات چیزی نمی توانستم بخورم.

سه هفته طول کشید تا درد کاملاً تمام شود و بعد از این سه هفته بود که فهمیدم در این دو سالی که برای کشیدن دندانم امروز و فردا می کردم، نگران میزان درد نبودم، طولانی بودن مدت درد نگرانم می کرد. دردِ زیادِ کوتاه را خیلی راحت تر از دردِ کمِ تمام نشدنی می شود تحمل کرد.

*** 

اوج قله این ترس، ترس از مرگ است. نه اینکه خود مرگ ترسناک باشد، می ترسم سرانجامم درد کشیدنی باشد که به معنای واقعی کلمه، هیچ وقت تمام نمی شود.





بازدید امروز: 21 ، بازدید دیروز: 27 ، کل بازدیدها: 177150
پوسته‌ی وبلاگ بوسیله Aviva Web Directory ترجمه به پارسی بلاگ تیم پارسی بلاگ